تبلیغات
ما آخرالزمانیها - شیخ رجبعلی خیاط یک آخرالزمانی واقعی
جمعه 16 شهریور 1386

شیخ رجبعلی خیاط یک آخرالزمانی واقعی

   نوشته شده توسط: ۷۶۷    نوع مطلب :عمومی ،

یکی از کسانی که زندگی و سیره اش نمونه واقعی یک آخرالزمانی منتظر است مرحوم شیخ رجبعلی خیاط است . متن زیر را در مورد مفهوم انتظار دز زندگی مرحوم شیخ از وب سایت این مرد بزرگ  در این بخش قرار میدهم:

 انتظار
ارادت ویژه به حضرت ولی عصر- عج
یكی از ویژگی‌های بارز جناب شیخ، ارادت ویژه به حضرت ولی عصر- ارواحنا فداه- و انتظار فرج و ظهور آن بزرگوار بود. او می فرمود:

«
اغلب مردم اظهار می‌كنند كه ما امام زمان(عج) را از خود بیشتر دوست داریم، و حال آن كه این طور نیست، زیرا اگر او را بیشتر از خود دوست داشته باشیم، باید برای او كار كنیم نه برای خود. همه دعا كنید كه خداوند موانع ظهور آن حضرت را برطرف كند و دل ما را با دل آن وجود مبارك یكی كند. »


سلام مرا به او برسانید
یكی از شاگردانش می‌گوید: او خود همیشه متوجه آن بزرگوار بود، ذكر صلوات را بدون « وعجل فرجهم » نمی‌گفت، جلسات ایشان بدون تجلیل از امام عصر- عجل الله تعالی فرجه- و دعا برای فرج برگزار نمی‌شد، در اواخر عمر كه احساس می‌كرد قبل از فرج از دنیا می‌رود به دوستان میگفت:

«
اگر موفق به درك حضور حضرتش شدید، سلام مرا به او برسانید. »


خواسته مهم
یكی از دوستان شیخ نقل می‌كند: درسالهایی كه خدمت ایشان بودم، احساس نكردم كه خواسته مهمی جز فرج حضرت ولی عصر(عج) داشته باشد. به دوستان هم تذكر می‌داد كه حتی الامكان چیزی جز فرج آقا از خداوند تقاضا نكنید، حالت انتظار تا حدی در جناب شیخ قوت داشت كه اگر كسی از فرج ولی عصر- عجل الله تعالی فرجه- صحبت میكرد منقلب می‌شد و می‌گریست.


تلاش مورچه برای رسیدن به معشوق
نكته مهمی كه جناب شیخ بر آن تأكید داشت: آمادگی و آراستگی شخص منتظر بود، هر چند عمرش برای درك زمان حضور آن بزرگوار كافی نباشد. و در این باره حكایتی از حضرت داود (ع) نقل می‌كرد:
«
آن حضرت در حال عبور از بیابانی موچه ای را دید كه مرتب كارش این است كه از تپه ای خاك بر می‌دارد و به جای دیگری می‌ریزد، از خداوند خواست كه از راز این كار آگاه شود ...، مورچه به سخن آمد كه: معشوقی دارم كه شرط وصل خود را آوردن تمام خاكهای آن تپه در این محل قرار داده‌ است!
حضرت فرمود: با این جثه كوچك، تو تا كی می‌توانی خاكهای این تل بزرگ را به محل مورد نظر منتقل كنی، و آیا عمر تو كفایت خواهدكرد؟!
مورچه گفت: همه اینها را می‌دانم، ولی خوشم اگر در راه این كار بمیرم به عشق محبوبم مرده‌ام!
در اینجا حضرت داود (ع) منقلب شد و فهمید این جریان درسی است برای او. »

جناب شیخ همیشه اصرار داشت که: « با همه وجود در انتظار ولی عصر(عج) باش و حال انتظار را با مشیت حق همراه کن. »


پینه دوزی در شهرری
یكی از شاگردان شیخ می‌گوید: روزی در خدمتشان بودم و راجع به فرج مولا امام زمان (ع) و خصوصیات انتظار صحبت بود، فرمودند:

«
پینه دوزی بود در شهرری- ظاهراً- به نام امامعلی قفقازی، ترك زبان، عیال و اولادی نداشت، مسكن او هم - ظاهراً- در همان دكانش بود، حالات فوق‌العاده‌ای از او نقل نموده‌اند. خواسته‌ای جز فرج آقا در وجودش نبود. وصیت كرد بعد از مرگ او را در پای كوه بی بی شهربانو- حوالی شهرری- دفن كنند. هر وقت به قبر ایشان توجه كردم دیدم امام زمان (ع) آن جاست. »


برزخ جوانی منتظر
جناب شیخ به هنگام دفن جوانی می‌گوید:

دیدم كه حضرت موسی بن جعفر(ع) آغوش خود را برای جوان گشود، پرسیدم: این جوان آخرین حرفش چه بود؟ گفتند: این شعر
«
منتظران را به لب آمد نفس       ای شه خوبان تو به فریاد رس »


انصاف با مردم و دیدار حضرت ولی عصر علیه السلام

مردی از دانشمندان در آرزوی زیارت حضرت بقیت الله بود و از عدم توفیق رنج می‌برد. مدت‌ها ریاضت كشید و در مقام طلب بود.
در نجف اشرف میان طلاب حوزه علمیه و فضلای آستان علویه معروف است كه هر كس چهل شب چهارشنبه مرتباً و بدون وقفه و تعطیل، توفیق پیدا كند كه به مسجد سهله رود و نماز مغرب و عشای خود را آنجا بگزارد، سعادت تشرف نزد امام زمان علیه السلام را خواهد یافت و این فیض نصیب وی خواهدشد. مدت‌ها در این باب كوشش كرد و اثری از مقصود ندید. سپس به علوم غریبه و اسرار حروف و اعداد متوسل شد و به عمل ریاضت در مقام كسب و طلب برآمد، چله‌ها نشست و ریاضت‌ها كشید و اثری ندید. ولی به حكم آنكه شبها بیدار مانده و در سحرها ناله‌ها داشت، صفا و نورانیتی پیدا كرد و برخی از اوقات برقی نمایان میگشت و بارقه عنایت، بدرقه راه وی می‌شد. حالت خلسه و جذبه به او دست می‌‌داد حقایقی می‌دید و دقایقی می شنید

در یكی از این حالات او را گفتند: دیدن تو و شرفیابی خدمت امام زمان علیه السلام میسر نخواهد شد، مگر آن كه به فلان شهر سفر كنی. هر چند این مسافرت مشكل بود، ولی در راه انجام مقصود، آسان نمود

پس از چندین روز بدان شهر رسید و در آن جا نیز به ریاضات مشغول گردید و چله گرفت، روز سی و هفتم یا سی و هشتم به او گفتند: الآن حضرت بقیت الله، امام زمان علیه السلام در بازار آهنگران، در دكان پیرمردی قفل ساز نشسته است، هم اكنون برخیز و شرفیاب باش

بلند شد و به طوری كه در عالم خلسه خود دیده بود، راه را طی كرد و بر در دكان پیر مرد رسید و دید حضرت امام عصر علیه السلام آن جا نشسته‌اند و با پیر مرد گرم گرفته و سخنان محبت آمیز می‌گویند، چون سلام كردم، جواب فرمودو اشاره به سكوت كردند، اكنون سیری است، تماشا كن

در این حال دیدم پیرزنی را كه ناتوان بود و قد خمیده داشت، عصا زنان، با دست لرزان، قفلی را نشان داد گفت: آیا ممكن است برای خدا این قفل را به مبلغ «سه شاهی» از من خریداری كنید، كه من به سه شاهی پول احتیاج دارم
پیر مرد قفل ساز، قفل را نگاه كرد و دید قفل، بی عیب و سالم است، گفت: ای خواهر من! این قفل «دو عباسی» ارزش دارد زیرا پول كلید آن بیش از «ده دینار» نیست، شما اگر ده دینار به من بدهید من كلید این قفل را می‌سازم و ده شاهی قیمت آن خواهد بود. پیر زن گفت: نه مرا بدان نیازی نیست، بلكه من به پول آن نیازمندم، شما این قفل را سه شاهی از من بخرید من شما را دعا می‌كنم

پیرمرد با كمال سادگی گفت: خواهرم! تو مسلمان، من هم دعوی مسلمانی دارم، چرا مال مسلمان را ارزان بخرم و حق كسی را تضییع كنم، این قفل اكنون هم هشت شاهی ارزش دارد من اگر بخواهم منفعت ببرم به هفت شاهی خریداری می‌كنم، زیرا در دو عباسی معامله بی انصافی است بیش از یك شاهی منفعت بردن، اگر می‌خواهی بفروشی، من هفت شاهی می‌خرم و باز تكرار می كنم كه قیمت واقعی آن دو عباسی است، من چون كاسب هستم و باید نفع ببرم یك شاهی ارزان خریده‌ام

شاید پیرزن باور نمی‌كرد كه این مرد درست می‌گوید، ناراحت شده بود كه من خودم می‌گویم، هیچ كس به این مبلغ راضی نشد، من التماس كردم كه سه شاهی خریداری كنند، زیرا مقصود من با ده دینار انجام نمی‌گیرد و سه شاهی پول احتیاج من است، پیر مرد هفت شاهی پول به آن زن داد و قفل را خرید!

چون پیر زن بازگشت، امام علیه السلام مرا فرمود

 
آقای عزیز! دیدی و سیر را تماشا كرد، این طور باشید و این جوری بشوید تا ما به سراغ شما بیاییم، چله نشینی لازم نیست، به جفر متوسل شدن سودی ندارد، ریاضات و سفرها رفتن احتیاج نیست، عمل نشان دهید و مسلمان باشید تا من بتوانم با شما همكاری كنم، از همه این شهر من این پیر مرد را انتخاب كرده‌ام، زیرا این پیر مرد دین دارد و خدا را می‌شناسد، این هم امتحانی كه داد، از اول بازار این پیرزن عرض حاجت (كرد) و چون (او را) محتاج و نیازمند دیده‌اند، همه در مقام آن بودند كه ارزان بخرند و هیچ كس، حتی سه شاهی نیز خریداری نكرد و این پیر مرد به هفت شاهی خرید هفته‌ای بر او نمی‌گذرد مگر آن كه من به سراغ او می‌آیم و از او تفقد می‌كنم